تبليغاتX
اشک لیـــــــلی

اشک لیـــــــلی


رفیقمون راس میگه :
     هرچی بیشتر طلب کنی .. کمتر به دست میاری !

رفیقمون باز ـَم راس میگه :
     پایانِ دنیایی در کار نیس .

کلی دلیل داره ... سند و مدرک داره !

اون یکی رفیقمون ـَم راس میگه :
     فقط کافیه بخوای .. باید بجنگی واسه رسیدن به خواسته هات !

اون یکی رفیقمون باز ـَم راس میگه :
     پایانِ دنیا نزدیکه .

کلی دلیل داره ... سند و مدرک داره !


ولی من اینجااام و این لحظه ها داره میگذره ...


یکی دیگه از رفیقامون ـَم هی زیرِ گوشمون می خونه :
     میگذرن روزها از هم 
     میدو اَم من تا برسم
     اما رد میشن از من 
     ...
     میگذریم ما .. از روز ها و روز ها از ما 
     میرسیم به .. هر چی داشتیم از قبل ها 
     میسازیم ما تو فکرمون فردا ها .. بی خبر از رفتنِ لحظه ها 

رفیقمون کسیـه که همیشه دروغ می گفته !
او یکی رفیقمون ـَم کسیـه که همیشه راس می گفته !
ولی فقط حرفای رفیق سومی ـِه که مزه می کنه زیرِ گوش ـِمون "راس و دروغ ـِشَم اصَّن مهم نیس"


ببین رفیق واااا دادم 
تو اَم واااا بده ..
مثـِ من خودتو به گاااا بده ..
برام مهم نیس پایانِ دنیا نزدیک باشه یا که نه .. 
مهم اینه که پایانِ دنیا ی من نزدیکه .. 
و فقط همین کافیه 
تا یه لبخندِ تلخ بیاد رو لبم و بگم ، من راضیم ( اما تو باور نکن )

وااا دادم رفیق .. 
وااا دادم 


  • باز رفت از دستِ تو و من لحظه ها ... ميگذرن لحظه ها از پسِ هم و "من اينجااام"
  • (لحظه ها) از رفیق سومی ـَه رو اینجا گوش کنین

+ 90/10/24 لیـــــــلی | |

 

بیا رول کنیم

تو گُلِ نابــِ ـت و
منَ ـم افکارِ نابــَ ـم و

من ویــدِ تو رو دووود میکنم
تو اَم افکارِ من و

تا انتهای این فکر بــاش ..
بعد ... برای همیشه برو ..
که دیگه خاکسترِ افکــار ، نه به دردِ من میخوره نه تو

  • jadidan Dge adama baam qaribe taran

 

+ 90/09/04 لیـــــــلی | |

 

گذشت کارم از
نوشتنِ پُست مُدرن
زیستنِ پَسا پُست مُدرن
اندیشیدنِ پَستِ پُست مُدرن

گذشت کارم از .. پُست مُدرن و پَسا پُست مُدرن و پَستِ پُست مُدرن !

باز میگردم به عاشقانه های کلاسیک
( خبری نیست ! )
می گذرم از سورئالِ دوست داشتنی ؛ از این دنیای ایده آلِ دست نیافتنی ..

اتفاق اما ...
می افتد از دستانِ من در این دنیای رئالِ لعنتی :|

  • بیا ... به یادِ وقت های مرده ... یک دقیقه ... سکوت کنیم .

 

+ 90/07/16 لیـــــــلی | |

 

گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است
گفت این غیرِ فرشتست و بشر هیچ مگو

 

مدتیست به رسمِ تو کـ* شعر های عاشقانه می نویسم
برای معشوقی که عاشق نیست !
مجمع الکـ*ـاشیر جمع کرده ام از بغض ها و دلتنگی هایم !

می نویسم و می نویسم این روزها که تو نیستی ، که مست کنیم و بغض کنیم و شهریار بخوانیم و گریه کنیم .
من مانده ام و کاغذ و قلم و فریاد های خاموشی که زیرِ نقابِ لبخندی جراحی شده خفه میشوند .

وقتی تو نیستی که گوش دهی به دردهایم ، برای کدامین گوش درد و دل کنم نازنین !؟
اینجا همه زبانند و تشنه ی حرف زدن !

در این عصرِ سرکشِ کـ* کش ...
نا گفته هایم تلنبار شده اند پشتِ خطِ قرمزِ سکوت ... باور کن خفه میشوم اگر کمک نکند فریـــــاد .
اگر کمک نکند فریـــــاد ...

وقتی تو غمگسارِ این غم نباشی ... چه کنم با این غمِ گستاخ !؟
چه کنم با این غمِ گستاخ !؟

آسمانِ امشب به یادِ شبهای اواخرِ اسفندماه میشاشد بر سرم !!! شُر شُر !!!
میشاشد بر سرم ...
به یادِ یکشنبه هایی که در حسرتِ سه شنبه گذشت .
به یادِ دوشنبه هایی که متعجب شدیم و گذشت .

چطور دلم تاب بیاورد نبودنت را !؟

به یادِ تو و به رسمِ تو نازنین ...
مدتیست کـ* شعر های عاشقانه می نویسم .

  • ... .

 

+ 90/02/25 لیـــــــلی | |


 

جایی میانِ زمین و آسمان ، میانِ بازوانِ امنِ تو 
غرق در صدای سنگینِ سکوت ...
یادش چنگ میزند بر تمامیِ افکارم  
پریشان می کند تمامیِ عواطفم را !

دستانِ گرمت حلقه زده بر دستانِ سردم ...
من اما ...
در آرزوی دستانی که بی نیازند از هر دستی
آغوشی که بی نیاز است از هر آغوشی
و یادی که تهی ـست از هر یادی

برای مدتی خفه می شود صدای سنگینِ سکوت
و باز صدایش ...
صدایش مثلِ پتک فرود می آید بر این مغزِ نداشته ی من ، که به کجا می گریزی رسوای عالم
میدانم که راهِ گریزی نیست از یادش که همیشه یادم است
همچو این سیگــــــــار،تشدید میکند این نئشه گیِ رو به زوال را ...

جایی میانِ زمین و آسمان نشسته ام بر این فکر :
که نه آغوش های سرد و گرمی که تشنه ی زنانگیم بودند افاقه کرد بر این درد و نه الکل و قرص و گرد !
من اما باز می گریزم به بی راهه ها ...
برای من که پایانی ندارد تمامیِ راه ها !
بی راهه هم راهیست !

 

  • کاش جایت سوم شخصِ نوشته هایم نبود " لعنتی "
  • برای فرشته ای که سرنوشتش را بتی رقم زد که دیگرانش می پرستیدند !

 

+ 90/02/11 لیـــــــلی | |

 

اینجا قبرستانیست که جنازه هایش دل از دنیا نبریده اند
قبرستانی سبز ... رو به دریا ... پر از جنازه های تازه وارد !

نمیدانم چه شد که گذرم به این ماتم کده افتاد و ... همه ام هم همه شد از هم همه ی این همه مرده .
نمیدانم چه شد که بینِ این همه مرده ، این همه راهم کج شد و رسیدم کنارِ آرامگاهِ ابدیِ تو ...
شاید تنها تو بودی که آرزوی مرگ داشتی !
شاید تنها تو ، بین این همه مرده ؛همه ی دلت را کندی از دنیا ...
از دنیای من ! از دنیای کثیف و رنگارنگِ من !

نشسته ام روی قبرِ کناری ... سنگش آنقدر قدیمی ست که نمی شود خواند نامِ مرحوم یا مرحومه اش را !
هر که هست ... یا که بود ... خدایش بیامرزد .

برایت شمعی دزدی روشن کرده ام ... شمعی که هر چند ثانیه یک بار خاموش می شود؛ و من برای چند دهمین بار روشنش می کنم .
کنار میزنم پارچه ی سیاه را از روی خاکِ سرد .
دستانم ... دستانی که تمامِ زنده ها و مرده های عالم در آرزوی نوازششان مثلِ این شمعِ لعنتی می سوزند ...
دستانِ سردم را میکشم روی خاکِ سردِ تازه ای که همین دیروز یا پریروز ریخته اند روی جسمِ تازه مرده ات !

کاش مرده ها هم می توانستند سیگــــــار بکشند .
شرمنده ام از روحِ خسته ات که تنها می کشم این سیگـــــــــارِ متبرکِ ملعون را ...

همه ام هم همه شده از هم همه ی این همه مرده
دیگر توانِ ماندنم نیست .
میروم ...
شاید روزی در جایی که وعده اش را داده اند ! و من باورش ندارم .
نگاهِ گرمت بیفتد در نگاهِ سردِ من ... شاید آن روز لبخندی گرم بنشیند بر لبت از هم آغوشیِ بی نیازِ امروز ...
میروم ...
که دیگر توانِ ماندنم نیست ...

  • بسيار وقت ها با هم از غم و شادیِ هم سخن ساز می كنيم .
    اما در همه چيز رازی نيست
    گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازی نيست .
                                                                          " شاملو "

 

+ 90/01/25 لیـــــــلی | |


 

جر خورد این روحِ باکره ، زیرِ کمرِ نگاه های هرزه !
تو مقصر نبودی " لعنتی " ...
روحِ من ضعیف بود !

و حالا ...
منم و این حسِ فاحشه ... منم و ناتوانی ... منم و درد و تنهایی ... 
من ؛ جنازه ی دختری ام که مرد !
دختری که نمیدانم سنگِ قبر کدامین گورستان در تار و پود خود بپیچانم ! 
رها شدم ... تمام شدم !!!
تمام شد این شرابِ چند ده ساله در دستِ هوس بازانی که فقط هوس مستی کرده بودند ...
یک جرعه مانده " لعنتی " ... یک جرعه مانده !
خواستم بنویسم : آخرین جرعه ی این جامِ تهی را تو بنوش اما ... تو که اهل قناعت نبودی !
پس زدی تمامِ حسم را ... تو را چه به ته مانده ی این روحِ خسته ! این روحِ فاحشه !
خسته ام از بازی های سرنوشت ، از چرخشِ زمین ...
نا گزیر باید پذیرفت !
کاش توانِ مقابله ام بود با این چرخش لعنتی ...
کاش توانِ مبارزه ام بود ...
یادت هست ... مبارزه را از تو آموختم .
تنها ماندم در این جنگِ نابرابر ...
مگر یک انسان چقدر توان دارد !؟
شرم بر من که پذیرفتم شکست را ... شرم بر من ! 
این روز ها کارم شده خط زدن ...
خط زدن آدم هایی که من را در ذهن مریضشان دختری میبینند با افکاری آزاد و بی حد و مرز ...
خط میزنم آدم هایی را که به اشتباه تصور می کنند می توانند گذر کنند از این حصار سر به فلک کشیده ...
هر روز تنگ تر می کنم این دایره ی انسانی را ...
ترسم از آن روزیست که توانِ نفس کشیدنم نباشد ، توانِ ادامه دادنم نباشد در تنگنای این دایره ! در این تنهاییِ بی حد و مرز ... 

چقدر دلم هوای یک گپِ طولانیِ پر از سکوت را با تو کرده " لعنتی "
با تویی که سکوت هایم را می فهمی ... یا می فهمیدی ... 

  •  I'm coming Home

 

+ 90/01/19 لیـــــــلی | |

 

آبان آب را به آتش می کشد ، اگر خیس شود نقشِ تنهاییم !

 

  • کامنت دونی تعطیل ... آشغالاتون و جای دیگه ای بریزین لطفأ !

+ 89/08/01 لیـــــــلی |

 

 

وقتی تو پالت ِ رنگات ، جز سیاه و سفید رنگ ِ دیگه ای نیست !

هر چقدر هم که زور بزنی نمی تونی بوم ِ زندگیتو رنگی بکشی .

 

  • سیاه ِ سیاهم ، با زرد هماهنگم کن استاد .
  • همه مان خیلی خوب بلدیم ... ای کاش ... فقط کاش ، بلد نبودیم ... (مرسی حامد)

 

+ 89/06/25 لیـــــــلی | |

 

سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی

کجایی کودکی !؟ که نمی یابمت در این روز های بی حوصلگی ، در این دنیای افسردگی ! کجایی که من هنوز گمم میان ِ سنگ و کاغذ و قیچی !

سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی

هر دو می دوند ... دخترکان سر مست از بازی های کودکی ... و من همراهشان می دوم با این نگاه ِ دلتنگ ِ کودکی .

بال هایم را در کودکی ام جا گذاشته ام ، برایم از شادی هایت دو بال به امانت بگیر ، تا با هم ابر ها را سر بکشیم .

به بهانه ی کشیدن سیگار آخرین نیمکت ِ پارک و انتخاب می کنم . اطراف ِ این نیمکت هیچ کس نیست جز یه پدر بزرگ با یه شهریار کوچولو ... که منو یاد ِ شازده کوچولو میندازه ! کاش هیچ وقت اهلیت نمی کردم ... کاش ... !

شهریار و پدر بزرگ میرن و من سیگارم و آتیش میکنم ... همه چیز آمادست برای نوشتن ! بعد از مدتها این سکوت ِ لعنتی داره میشکنه !

بزن آن زخمه اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته   
بزن آن پرده اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی

بعد از مدتها سازم و میگیرم تو دستام ... گرد و غبار و از روش پاک می کنم ... با هر نت انگار گرد و غبار از روی خاطرات ِ لعنتیمم پاک میشن !

_ حاجی از کجا میتونم شراب پیدا کنم !؟
این سوالیه که تو یک ساعت گذشته از ده نفر پرسیدم ! تا اینکه یکی پیدا شد که بگه : میتونم برات پیدا کنم ولی ... فردا بیا بگیر .
مگه میشه شیراز بود و شراب شیراز و نخورد ! مگه میشه شراب ِ شیراز و سوغات نبرد برا کسی که صداش از صبح تا شب تو گوشم نجوا می کرد :

سراب ِ موج نشانم میدهی که تا نا کجای وجودم پر شود از عتش تشنه شدن !؟ کیستی که مرا به خود می خوانی !؟

                 توی چشمام زل میزنه و میگه : ( تاریخ تکرار میشه رفیق ) !
زمان هیچ وقت نمی ایسته تا ما بهش برسیم . زمان میگذره ... چه من باشم چه نباشم ، چه تو باشی چه نباشی .
این روزها و ماه ها و سال های لعنتیم میگذرن . بذار ببینیم ده سال ِ دیگه من کجام وتو کجایی رفیق !

بین این صد تا اتوبان یه مسیر ِ منحنی نیست   
که کسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست

ایست ... !
خیلی دور نیست ، زمانی که ... فرمان ِ ایست بده بهم این زندگی ِ لعنتی .
خیلی دور نیست ، روزی که نفسای آخر و میکشم ... مثل ِ این پک های اخر از آخرین نخ ِ آخرین پاکت ِ سیگارم
فقط امیدوارم اون روز با خودم نگم که ای کاش یه پاکت دیگه داشتم ... امیدوارم .

سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی
سنگ کاغذ قیچی

که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
( حسین پناهی )

نه ! نمی خوام دوباره بر گردم به کودکی ...
از رو نیمکت بلند میشم و راه میفتم تو دل ِ خیابونا ... که دیگه نشنوم صدای دخترکارو ، صدایی که مثل پتک رو مغزم فرود می اومد .

پتک های آونگ می کوبیدند همچو ناقوس ِ کلیسا بر گوش ها ی تو ، که لحظه ها را بیابی زمان را زندگی کنی

دکتر این درد ِ لعنتی دیوونم کرده . تو این شبا ، یک ساعت خواب ِ آروم شده آرزوم ... خسته شدم دکتر ، خسته ...
نه از درد ! از ترحم ِ اطرافیانم ... از اشکای مادرم ... از بغض ِ پدرم ... از این آمپولای لعنتی که تمومی ندارن انگار .
بیزارم از ساعت ِ ده ِ شب دکتر ! بیزارم ...

کاش میشد فریاد بزنم ( نگاه ِ سردت حالم و به هم میزنه دکتر )

تو نمی دانی مُردن ، وقتی که انسان مرگ را شکست داده است ، چه زندگی ست ! ( شاملو )

جلوی آینه زل می زنم تو چشمای لعنتیم ... و میترسم از سگی که تو چشمام رهاست .
نگاه می کنم به لنز های رنگارنگی که جلوی آینه ردیفه ... لنزهایی که نقش ِ نقاب و بازی میکنه رو این چشمای لعنتی
مثل اکثر اوقات رنگ ِ خاکستری و انتخاب می کنم ! رنگ ِ دنیای این روزای لعنتیم ... رنگ خاکستر ِ سیگارم ... رنگ ِ رفیقم .
راه می افتم سمت ِ دریا که چند متری بیشتر فاصله نداره تا خونم ... خونه ای که پر از آرامشه ، پر از سکوت و تنهایی .
یه دفتر ِ شعر با یه پاکت سیگار هدیه میدم به دریا و دوباره بر میگردم خونه ... کنار ِ آینه ... زل میزنم تو چشمام ... بی لنز ، بی نقاب ...
نه رفیق ؛ بازم پیش بینیت اشتباه بود ... اون چیزی که فکر می کردی و ندیدم تو چشمام !

تو نمی دانی نگاه بی مژه ی محکوم اطمینان ، وقتی که در چشم حاکم یک حراس خیره میشود ، چه دریایی ست ! (شاملو )

 

من لیلا نیستم , نیستم !
جنازه ی مردی ام که مُرد .
همان که می سپارمش پای همه ی درخت ها ...
در تو شخصی نیست ...
لباسی پر از پرنده است و تو
این همه پرنده را که بر نداشتی از دهان ِ درخت .
چه فاجه ایست اینکه از بیرون ِ پیراهنت فریاد بکشی ،
وقتی که تکه های آبی ات اما برای گفتن ِ آسمان هیچ حرفی ندارد !
صورتم از سیلی ِ تو سرخ ؛ سپید ِ شعر ِ من سیاه ؛ سبز ِ چشم ِ دخترک کبود ...
لیلا ...
همیشه وسوسه دارد زاده شود ، من شود و تو
دختری که نمی دانم سنگ قبر ِ کدامین گورستان !
در تارو پود ِ خود بپیچانم
مگذار رها شوم
میترسم از سگی که در چشمانم رهاست ...
دلم را پس می گیرم از دریا
آبان آب را به آتش می کشد ...
اگر خیس شود نقش ِ تنهاییم
لیلا کو !؟
کجاست !؟
همان که دریا را خواند
برای کشتیبان ...

  •  سلام ... خداحافظ ... چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این درگمشده بر دیوار

 

+ 89/05/19 لیـــــــلی | |