|
فاطی خانوم ... حراست یه نگاه ِ عاقل اندر سفیه بهش می کنم و می گم : یه روزی این دستبند و خودت بستی به دستم ... حالا می پرسی چیه !؟! سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه : دختر جان دیگه نبندش ... و میره heh !
نگاهی گذرا به گذشته ... و باز باد ِ پاییزی که می خوره به گونه هام انگار خاطره ها رو با خودش میاره چه لذتی داره ... راه رفتن تو خیابونایی که شاید دوباره فقط بتونم تو رویا ببینمشون و برداشتن ِ ساز ِ قدیمی و پاک کردن غباری که روشو پوشونده نغمه ها ی فراموش شده ... افکار ِ از دست رفته ... با هر نتی انگار سوراخی بر روی روح ِ غمزده ام ایجاد میشه ... اکنون تنهام ... و جز غم چیزی برام به یادگار نمونده .
به اطرافم نگاه می کنم ... جز دروغ و زشتی ، چیزی نمی بینم !!! کم کم دارم می فهمم چرا حس ِ خوبی ندارم :|
دل به او دادم که معمار دلــــــــــــــــم باشد ولی قصر آمال مرا با قـــــــــــــــــــهر ویران کرد و رفت تا نقاب از رخ بر افکند عالمی مبــــــــــــهوت شد عاقل و دیوانه را مجـــــــــذوب و حیران کرد و رفت آتشی از عشق لیــــــــــــــلی بر دل مجنون نهاد در بیابان جـــــــــــنونش نقش بی جان کرد و رفت محرمم دید و به بـــــــــــــــــزم محرمان راهم داد رشته ای بر گردنم زان زلــــــف افشان کرد و رفت سوز و سازی دیـــد در ما گوشه ی چشمی نمود جرعـــــه ای از ساغر لعل خود احسان کرد و رفت
هر روز ... هر ساعت ... هر دقیقه ... هر ثانیه ... آغازیست برای یک پایان !!!
تنهایی درد ِ من است و در درونِ مـــــــن پنهان ... روزی آرزو هایم را به یغما بردند و تبعیدم کردند به تنهایی ِ بی پایان "من اینک میراث دار ِ سرزمین ِ تنهاییم " حصار ِ دلتنگی ها عذابم می دهند و خاطره ها ، تازیانه ام میزنند ... در سرزمین و روزگاری که عشق مرده است . شکسته ام تا مرز ِ استخوان شکسته ام من امروز ... مرثیه خوان ِ قصه ی دردم و شرمسارم از شعر ... که شعر هم برای بیان ِ این درد غیر ِ ممکن شده است . خسته ام می گذرم از حصار ها و دیوار ها ... می روم تا مرز فنا شدن ویران می شوم
پاییز ... بی هیچ بهانه ای زیباست . باز بارون میاد و می افته روی دماغت ، و تو می گی : آره ، ما هنوزم زنده ایم ...
تو اگر می دانستی که چه دردی دارد ، خنجر از دست ِ عزیزان خوردن ... که چه زخمی دارد ... از من ِ خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی !!! :| آدما رو اگه دیر هم بشناسی بهتر از اینه که هرگز نشناسی ... مخصوصا اون دسته ای که گرگن و لباس ِ میش به تن کردن :| یکی از همین گرگا که بیشتر از یه گوسفند درک و شعور نداره ، تازه شناختم ... یکی از همین نارفیقا ... که از پشت خنجر می زنن :| یه روزی پویان در موردش بهم اخطار داد ، اما من ... قبول نکردم !!! و ازش خواستم مشاجرشو با این موجود ادامه نده " که حالا می بینم حق داشته هر چی نوشته " یه روزی آرمان گفت که این گوسفند اونی نیست که به تو نشون داده :| گفتم این گوسفند یه بار خودش گفت من ارزش رفاقت ندارم ... تو هم (مثل ِ بقیه تف کن و رد شو ) heh یه روز هم بهــار در مورد این گوسفند بهم تذکر داد ... اما من ِ احمق هر بار گفتم شاید شناختشون فرق می کرده :| کاش گاهی می شد ادب و گذاشت کنار ... کاش می تونستم مثل ِ خودش بی شخصیت باشم و دستشو پیش ِ دوستای مجازیش رو کنم ... که دیر یا زود قراره به تک تکشون از پشت خنجر بزنه :|
از لجن ِ فراموشی سبز شده ام ...
بی داد رفت لاله ی بربـــــــــــاد رفته را یارب خزان چه بود بــــهار شکفته را هر لاله ای که از دل این خــاکدان دمید نو کرد داغ مــــــــــــاتم یاران رفته را جز در صفای اشک دلم وا نمی شـــود باران به دامن است هــوای گرفته را وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود آخر محـاق نیست که ماه دوهفته را " استاد شهریار "
چاره ای دوست بر این درد پریشانی ِ ما جان به لب آمد از این صبر و گران جـــانی ِ ما دلم از صحبت یــــــاران ِ ریائی خونست کی به پایان رسد این بی سر و سامانی ِ ما
وعده ی نزار هم دروغ بود ! به دنبالت رفتم تا باران ، اما ... تو برنگشتی .
اینجــــــــــــــا ... در سرزمین ِ مــــــن ... زیبایی گنـــــــــــــــاه است ... زیبا ترینی که زشت می خوانندت ...
تـ ـیـ ـغ اگـ ـر دارـی رگـ ِ خـ ـوابـ ـم را بـ ـزن :|
به گناهی که نکردم رفتم ... تـــا دار ِ مجازات !!!
شدم مثل ِ اون آدمی که زیر ِ بارون ... رو به دریا ... با چشم ِ گریون ... تشنه لب ایستاده !!!
روی ساحل ... کنار ِ دریا ... غرق می شوم در اندیشه هایم دریا ، ساحلش را ترک میکند . و با من همراه می شود و من ... مهمانش می کنم به یک نخ سیگار ! - کنار دریا که دارم راه میروم -
در ِ اتاق و میبندم ، یه نخ سیگار از پاکت در میارم ، پنجره رو باز میکنم ، میشینم رو تخــــــــت ، سیگارو آتیش میکنم و لپ تاپ و روشن ... با اینکه تو این لحظه هیچ احساسی به هیچ بنی بشری ندارم آهنگ تکیه گاه ِ ستار و play میکنم ... نمیدونم این موس ِ لعنتی دنبال ِ چی میگرده ! چند لحظه بعد از حرکت می ایسته و یه صفحه ی سیاه باز میشه که بالاش نوشته ، اشک لیـــــــــلی ... نا خود آگاه اشکام سرازیر میشه ... با ستار زمزمه می کنم : ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم ... چون شب ِ خاکستری سر در گریبانت نبینم ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند ِ شادی ... همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم ای پر از شوق ِ رهایی رفته تا اوج ِ ستاره ... در میان ِ کوچه ها افتان و خیزانت نبینم انگار نیاز دارم یکی این حرفا رو بهم بگه !!! تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم ... تا غم ِ بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم غم ِ بی تکیه گاهی ... سرم و تکیه میدم به دیوار . میگم حد اقل تو پشتمو خالی نمی کنی ! کاش میشد قصه ی دلتنگی و گذاشت و گذشت ! کاشکی می شد قسمت کرد غم ها رو با کسی ! تا که ... خسته ام از این همه درد که پشت ِ سر هم نازل میشه ... حد اقل یه فرصت نمی ده تا با اولی کنار بیام ... همین جور بدبختی ِ که آوار میشه رو سرم . آخ که چقدر پرم از شوق ِ رهایی ... اما کـــــــــــــــــو رهایی !؟!
وقتی بخوای توَهم بزنی ... میزنی . حالا چه بــــــا بنگ چه بـــــی بنگ ! وقتی دلت هوای بارون می کنه ... به درک که بـارون نیست توَهمشو میزنی ! وقتی دلت هوای دریـــا می کنه ... به درک که دریـــا نیست توَهمشو میزنی ! کم کم موهات خیس میشه و اون عطر ِ همیشه گی پخش میشه تو فضــا ... عطر ِ موهات قاطی میشه با دود ِ سیگارت ... قطره های بــــــــارون میریزه روی گونه هات ... و قاطی میشه با اشکـــــــــــــــــــــــــــــات ... قدم قدم میری تا آغـــــــــــــــــــــــوش ِ دریا ... وقتی رو این زمین لعنتی نباشی میتونی با دریا هم عشـــــــق بازی کنی ... حالا این دریـــــا می خواد مجازی باشه ... می خواد توَهم باشه ... به درک ! تا زانو تو دریــــــــــــــــــــــــــــــــایی ... وقطره های بارون تنتو نوازش میدن ... می چــــــــــــــــــرخی ... می رقصـــــــــــــــــی ... خم میشی و شروع می کنی به هـــِـــــــــد زدن ... رقص ِ موهات تو فضا قطره ها رو هم می رقصونه ... سیگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارت خاموش شده ... همونجور خاموش خاموش پک میزنی بهش و توَهم میزنی که روشنه ... ! فقط یه فکر... یه فکر ِ لعنتــــی ... کافیه که دورت کنه از این همه زیبایی . میشینی تو وان ... پاهاتو بغـــــــــــــــــــــــــــل میکنی ... و آب از دوش با شدت ِ هر چی بیشتر میریزه رو سرت ... و این بار این صدای هق هقته که تمام ِ فضـــا رو پر کرده .
آدم ، یه وقتایی ... یه جاهایی ... یه جورایی ... یه حسایی ... بهش دست میده !!! و ... اینجا از همون جاهاست ... .
امـ ـشـ ـب تـ ـمـ ـام ِ بـ ـغـ ـضـ ـت را گـ ـریـ ـسـ ـتـ ـم :|
رفتن اونایی که نبــــاید می رفتن ... رفتن زود تر از اونی که باید میرفتن !
او قول داده بود كه ليلا نمی رود حسین پارسا
برای so ی نازنینم که غم ِ توی نوشته هاش غمگینم می کنه :| به دنبال ِ راهیم برای فرار برای گریز از این درد که نیمه جانم کرده اما ... نمی کشدم . به دنبال ِ آرامشـم با هر مـــخدری که شد ! در هر آغــــوشی که شد ! می خواهم بخوابم رهایم کنید .
چه لذتی دارد شنیدن ِ صدای شیشه های شکسته ، زیر ِ پایم و دیدن ِ سرخی ِ خون ، روی سنگ فرش ِ سفیــد چه لذتی دارد گذشتن از گیلاس های شکسته و نوشیدن ِ آخرین پیک ِ سرخ به سلامتی ِ ...
تو جان می بخشی و اینجا ، به فتوای تو می گیرند جان از ما !
قیچی می کنم گیس ِ بلند ِ اندیشه هایم را تا ... طناب ِ داری نشوند دور ِ گردنم قیچی می کنم تا ... اندیشه هایم مرا به کشتن ندهند
هی تو ! نفست را حبس کن و ... هرگز دوباره آن را بیرون نده !
ماهی تر از خیال ِ من لیز می خوری و می روی ... به دنبال ِ وسوسه ی قلابها و پولک ها " که برق می زنند " و تو را به تــــــــــــــــور می افکنند ... از سرِ این خواب می پرم ! تو سر خورده ای و رفته ای ... ماهی تر از خیال ِ من
صبح بلند شد از خواب و تو آينه خودشو ديد که شده بود عينه يه جنازه که خيلی وقته مرده بود اون زندگی نکرد فقط زنده بود تلويزيون و روشن کرد و ديد خيابون پر ِ از مردم بعيد که اين همه زن و مرد و پير و جوون ريختن بيرون و وقتش رسيده که شنيده بود حق گرفتنيه ، حق ميمونه، ناحق ِ که رفتنيه ... مادرش نهيش کرد و گفت نرو اين همه که مردن يا تو بندن چي شد؟ کسی مياد بپرسه حالشونو کی جواب ميده و ميدونه دردشونو بخدا تکون نميخوره آب از آب حق چيه فقط اسمش اومده تو کتاب اما ندا ندايی از تو خيابونا، ميشنيد که ميگفت ندا بيا ... امروز روز توی تو خيابون، ميخوان عروسی بگيرن برات ندا جون که مسيح ِ مرگ و بزايی باکره امير آباد خون می خواد منتظره داماد گلولست و ميشينه توی تنت حجله آمادس واسه بردنت "خدا ببين حرمتت و شکستن ، مريم ِ باکرت و به گلوله بستن ببين افتاديم گير ِ يه مشت درنده ، ببين قيمت آدم اينجا چنده" تو با نيگات چی ميخواستی بگی ندا ؟ من خفه خون نميگيرم اين صدا ،جاريه توی کوچه پس کوچه های شهر از خون تو قرمز ِ سنگ فرشا بخواب چشماتو رو هم بذار ندا ديگه ترسی نداری که چی ميشه فردا بخواب که اگه من و ما بيداريم اسم تو تکثير ميشه تو خيابونا دست از خونش بردارين بند نمياد ، اين خون هزار ساله که جاريه اين خون ِ ندا نيست خون ِ وطنه ، وطن ِ غريب وطنی که بی کفنه وطنی که از توش من و فراری دادن آدمايی که حتی با خودشون بدن چه انتظاری که کسی مث ندا رو ، نکشنش و به گلوله نبندن !!! من، ولی، اما، اگر، شايد ... ديگه نميگم فقط يه چيز بايد من حقم و ميخوام و صد تا مث ندا تو خيابونن همه يک صدا بکشيد مارو حق گرفتنيه ، حق می مونه نا حقه که رفتنيه تا وقتی که کسی حقمون و نداده هر روز، هر شب ، همين بساطه ... پ.ن :شاهین نجفی باز هم شاهکار آفرید ...
|
About![]()
گوش کن Links
facebook لیــــــــــلی
|