تبليغاتX
اشک لیــــــــــلی - رفت ...

اشک لیــــــــــلی

 

دل به او دادم که معمار دلــــــــــــــــم باشد ولی

قصر آمال مرا با قـــــــــــــــــــهر ویران کرد و رفت

تا نقاب از رخ بر افکند عالمی مبــــــــــــهوت شد

عاقل و دیوانه را مجـــــــــذوب و حیران کرد و رفت

آتشی از عشق لیــــــــــــــلی بر دل مجنون نهاد

در بیابان جـــــــــــنونش نقش بی جان کرد و رفت

محرمم دید و به بـــــــــــــــــزم محرمان راهم داد

رشته ای بر گردنم زان زلــــــف افشان کرد و رفت

سوز و سازی دیـــد در ما گوشه ی چشمی نمود

جرعـــــه ای از ساغر لعل خود احسان کرد و رفت

 

  • یه زخم ِ تازه کم دارم برای باور ِ پاییز !!!
  • به سلامتی . . .
  • چند وقت پیش کاوای عزیز یه غزل مهمونم کرد که قرار نبود برا من باشه ! اما شد !!! بخونین حالشو ببرین :)

 

+ 88/07/30 لیــــــــــلی | |